بیستمین سالگرد به خاک سپاری عارف واصل شهید «غلامعلی اسلامی پور» گرامی باد
29/آذر/1369: پنجشنبه مصادف با روز وفات حضرت فاطمه الزهرا (س)
اولین سالی که دولت این روز را تعطیل اعلام کرد.
امروز بیست سال از آن روز می گذرد:
خیلی ها آمده اند. بعد از هفت سال مفقود الاثر بودن تشییع با شکوهی است. پسرش که هرگز او را ندیده بود خوشحال است. فکر می کند صورتی دارد و می تواند او را ببیند. نمی دانست بعد از هفت سال در شوره زار چزابه مشتی استخوان ...
تنها نشان، پلاک و عینکی شکسته و ساعتی با صفحه ای آبی و انگشتری که در شب عملیات به او داده بودند و کارت شناسایی که نصفش سوخته بود.
ای شهید عزیز! یاد و خاطره ات هرگز از یاد و ذهن ما نخواهد رفت. ما را دعا کنید که پیرو راه شهدا و امام شهدا باشیم که سخت محتاج دعای خیر شما هستیم.
در آینده خاطره پیدا شدن پیکر مطهر این شهید عزیز به نقل از سردار فضیلت پور در این وبلاگ درج خواهد شد.
منتظر بمانید.
می گویند، اگر کسی چهلروز پشت سر هم جلو در خانهاش را آب و جارو کند،
حضرت خضر به دیدنش میآید و آرزوهایش را برآورده میکند.
سی و نه روز بود که مرد بیچاره هر روز صبح خیلی زود از خواب بیدار میشد و جلو در خانهاش را آب میپاشید
و جارو میکرد. او از فقر و تنگدستی رنج میکشید. به خودش گفته بود:
اگر خضر را ببینم، به او میگویم که دلم میخواهد ثروتمند بشوم.
مطمئن هستم که تمام بدبختیها و گرفتاریهایم از فقر و بیپولی است.
روز چهلم فرارسید. هنوز هوا تاریک و روشن بود که مشغول جارو کردن شد.
کمی بعد متوجه شد مقداری خار و خاشاک آن طرفتر ریخته شده است. با خودش گفت:
با اینکه آن آشغالها جلو در خانه من نیست، بهتر آنجا را هم تمیز کنم.
هرچه باشد امروز روز ملاقات من با حضرت خضر است، نباید جاهای دیگر هم کثیف باشد..
مرد بیچاره با این فکر آب و جارو کردن را رها کرد و داخل خانه شد تا بیلی بیاورد و اشغالها را بردارد.
وقتی بیل بهدست برمیگشت، همهاش به فکر ملاقات با خضر بود با این فکرها مشغول جمع کردن آشغالها شد.
ناگهان صدای پایی شنید. سربلند کرد و دید پیرمردی به او نزدیک میشود. پیرمرد جلوتر که آمد سلام کرد.
مرد جواب سلامش را داد.
پیرمرد پرسید: .صبح به این زودی اینجا چه میکنی؟
مرد جواب داد: دارم جلو خانهام را آب و جارو میکنم.
آخر شنیدهام که اگر کسی چهل روز تمام جلو خانهاش را آب و جارو کند، حضرت خضر را میبیند..
پیرمرد گفت: حالا برای چی میخواهی خضر را ببینی؟
مرد گفت: آرزویی دارم که میخواهم به او بگویم..
پیرمرد گفت: چه آرزویی داری؟ فکر کن من خضر هستم، آرزویت را به من بگو..
مرد نگاهی به پیرمرد انداخت و گفت: برو پدرجان! برو مزاحم کارم نشو..
پیرمرد اصرار گرد: حالا فکر کن که من خضر باشم. هر آرزویی داری بگو..
مرد گفت: تو که خضر نیستی. خضر میتواند هر کاری را که از او بخواهی انجام بدهد..
پیرمرد گفت: گفتم که، فکر کن من خضر باشم هر کاری را که میخواهی به من بگو شاید بتوانم برایت انجام بدهم..
مرد که حال و حوصلهی جروبحث کردن نداشت، رو به پیرمرد کرد و گفت:
اگر تو راست میگویی و حضرت خضر هستی، این بیلم را پارو کن ببینم..
پیرمرد نگاهی به آسمان کرد. چیزی زیرلب خواند و بعد نگاهی به بیل مرد بیچاره انداخت.
در یک چشم بههم زدن بیل مرد بیچاره پارو شد.
مرد که به بیل پارو شدهاش خیره شده بود، تازه فهمید که پیرمرد رهگذر حضرت خضر بوده است.
چند لحظهای که گذشت سر برداشت تا با خضر سلام و احوالپرسی کند و آرزوی اصلیاش را به او بگوید، اما از او خبری نبود.
مرد بیچاره فهمید که زحماتش هدر رفته است.
به پارو نگاه کرد و دید که جز در فصل زمستان بهدرد نمیخورد در حالی که از بیلش در تمام فصلها میتوانست استفاده کند.
از آن به بعد به آدم ساده لوحی که برای رسیدن به هدفی تلاش کند،
اما در آخرین لحظه به دلیل نادانی و سادگی موفقیت و موقعیتش را از دست بدهد،
میگویند بیلش را پارو کرده است.
بسم الله الرحمن الرحیم
صبح روز 14/10/62 از خواب بیدار شدم. رفتم و دست و رویم را شستم و یک لیوان اب برداشتم و دو تا نان شیرینی را از توی وسایل در اورده و پشت اسایشگاه رفته و سحری را صرف کردم بعد از ان به وضوخانه رفتم و پس از وضو نماز به پا داشته و بعد از ان به اسایشگاه رفته تخت خوابم را انکارت کردم و پس از بازدید برای صبحگاه رفته و پس از خواندن قران و ورزش کلاس ها را شروع کردیم از ساعت 40/8. ساعت اول برادر حاج فدک عقاید و ساعت بعد یعنی 10/10 دقیقه اخلاق بود. در این روز یک مقدار کسالتی پیدا کردم . به حمد الله خوب شد.
روزها می گذرد و تنها 2 کوله بار از انسان می ماند. اعمال خوب که انجام داده و خدای نکرده صفات بدی که سرزده.
پنج شنبه 15/10/62 در این صبحگاه برای اولین بار از پادگان خارج شدیم و به تپه های روبرو رفتیم- بعد از ان صبحانه شیرو پنیر و نان بود صرف کردیم و اماده شدیم برای کلاس برادر صافدل و فدک. با ما کلاس داشتند. بعد از ظهر هم کلاس قران و یک مقدار نظام جمع کار کردیم. شب نیز یک تلفن به دزفول زدم ولی همسرم نبود. در ضمن محمد علی فضیلت هم با من بود. بعد از ان به مسجد برای عزاداری و دعای کمیل خواندیم. در ضمن دیشب هم یک تلفن به منزل خودمان زدیم.
جمعه 16/10/62 صبح خوبی را اغاز کردیم. بعد از نماز صبحانه ( کره مربا ) صرف کردیم و بعد از ان اماده شدیم برای رفتن به نماز جمعه اما ماشین تهیه نشد مجبورا ماندیم. چند ساعتی برای برای امتحان که روز شنبه ( عقاید) بود خواندیم. یک ساعتی هم فوتبال بازی کردیم. بعد از ان نماز جماعت خواندیم.
نماز ظهر را به جماعت خواندیم. عصر هم همراه چند تا از برادران به اسایشگاهی که تلوزیون در ان بود رفتیم و فیلم سینمایی را در انجا تماشا کردیم. بعد هم با یکی از برادران ( تقی پور) صحبت کردم.
کمی دلم گرفته بود.( اعوذ بالله من الشیطان الرجیم ) . بعد هم برای نماز اماده شدم و شام ان شب هم ماکارونی بود. در ضمن دفتر نوحه ی برادر مومن را گرفتم و یکی دو تا نوحه نوشتم و بعد از ان ما را واکسن کزاز زدند. بسم الله الرحمن الرحیم
صبح روز 14/10/62 از خواب بیدار شدم. رفتم و دست و رویم را شستم و یک لیوان اب برداشتم و دو تا نان شیرینی را از توی وسایل در اورده و پشت اسایشگاه رفته و سحری را صرف کردم بعد از ان به وضوخانه رفتم و پس از وضو نماز به پا داشته و بعد از ان به اسایشگاه رفته تخت خوابم را انکارت کردم و پس از بازدید برای صبحگاه رفته و پس از خواندن قران و ورزش کلاس ها را شروع کردیم از ساعت 40/8. ساعت اول برادر حاج فدک عقاید و ساعت بعد یعنی 10/10 دقیقه اخلاق بود. در این روز یک مقدار کسالتی پیدا کردم . به حمد الله خوب شد.
روزها می گذرد و تنها 2 کوله بار از انسان می ماند. اعمال خوب که انجام داده و خدای نکرده صفات بدی که سرزده.
پنج شنبه 15/10/62 در این صبحگاه برای اولین بار از پادگان خارج شدیم و به تپه های روبرو رفتیم- بعد از ان صبحانه شیرو پنیر و نان بود صرف کردیم و اماده شدیم برای کلاس برادر صافدل و فدک. با ما کلاس داشتند. بعد از ظهر هم کلاس قران و یک مقدار نظام جمع کار کردیم. شب نیز یک تلفن به دزفول زدم ولی همسرم نبود. در ضمن محمد علی فضیلت هم با من بود. بعد از ان به مسجد برای عزاداری و دعای کمیل خواندیم. در ضمن دیشب هم یک تلفن به منزل خودمان زدیم.
جمعه 16/10/62 صبح خوبی را اغاز کردیم. بعد از نماز صبحانه ( کره مربا ) صرف کردیم و بعد از ان اماده شدیم برای رفتن به نماز جمعه اما ماشین تهیه نشد مجبورا ماندیم. چند ساعتی برای برای امتحان که روز شنبه ( عقاید) بود خواندیم. یک ساعتی هم فوتبال بازی کردیم. بعد از ان نماز جماعت خواندیم.
نماز ظهر را به جماعت خواندیم. عصر هم همراه چند تا از برادران به اسایشگاهی که تلوزیون در ان بود رفتیم و فیلم سینمایی را در انجا تماشا کردیم. بعد هم با یکی از برادران ( تقی پور) صحبت کردم.
کمی دلم گرفته بود.( اعوذ بالله من الشیطان الرجیم ) . بعد هم برای نماز اماده شدم و شام ان شب هم ماکارونی بود. در ضمن دفتر نوحه ی برادر مومن را گرفتم و یکی دو تا نوحه نوشتم و بعد از ان ما را واکسن کزاز زدند.
صبح پنج شنبه 7/10/1362- دراین روز این طرف و آن طرف رفته برادران دوره قبل از خودمان سید مشرف و محمود بصیری و غلامعلی امیری را دیدیم. و خیلی خوشحال شدیم. در این روز بعد از ظهر یک فرمهایی پر کردیم و فردای آن روز 8/10/1362 ما را گروهان بندی کردند. روز پنج شنبه بعدظهر ما را به بهشت زهرای اهواز بردند.
صبح روز جمعه 9/10/1362- به نماز جمعه رفته، مقداری در شهر گشتیم و بعد ظهر آن به نماز جمعه واقع در پارک شهدای 7 تیر رفته و پس از نماز با سرویسهایی که ما را آورده بودند، برگشتیم. نماز خیلی خوب بود. امام جمعه اهواز در این باره صحبت کرد. مقداری نان شیرینی خریدمبرای چند روز صبحانه از آنها استفاده کنیم.
روز شنبه10/10/1362- عصر آن روز تمام گردان را به خط کردند و برادران مسئول برای ما سخنرانی کردند و در این روز به ما لباس دادند و ضمناً نام فرمانده گروهان ما بینش بود که در این روز به ما معرفی کردند. و نام گروهان ما شهید اشرفی اصفهانی و گردان والفجر دوره 29 س- پاسداران بودیم. برادر فرمانده کارش را با به خط کردن گروهان شروع کرد.
11/10/1362- اولین روز صبحگاهی دو و اولین روز کلاس های عقیدتی شروع شد. روزها را روزه می گرفتیم. بیدار باش ساعت 5/5 بود و ساعت 8 بعد از دو و همهی کارها به سر کلاس می رفتیم.
کلاس های ما عقیدتی- اخلاق و بعدظهر ساعت 2 به بعد تا 5 اخلاق و احکام و روزهای بعد سیاسی و اسلحه شناسی. همین طور ادامه داشت.
12/10/1362 – 13/10/1362- همین طور روزه می گرفتم قصد 10 روزه کرده که 10 روزی که روزه بر گردنم بود ادا کنم. الحمد الله 3 روز آن تا 13/10/1362 ادا کردم. امیدوارم خداوند قبول کند. ساعت 5 که کلاس تمام شد برای آماده شدن به نماز میرفتیم. ساعت 5/5 نماز و بعد برای گرفتن غذا در صف و بعد از صرف غذا به آسایشگاه ما که (73 نفری بودیم و در آن حدوداً 35 تخت 2 نفری دو طبقه بود) برگشته و به کارها و تکالیفو مطالعه می پرداختیم. ضمنا دو شب قبل برادر انصاری نماینده امام در شیراز مسئول تبلیغات اسلامی و شب قبل از آن یکی از برادران که لبنان بودند برای ما از وضع لبنان و اوضاع آنجا سخن گفتند.
سلام!
از همه ی دوستان و اشنایان و عزیزانی که از شهید عزیز غلامعلی اسلامی پور خاطره یا عکس و دست نوشته ای دارند خواهشمند است به
ما پیام دهند خانواده ی شهید قصد دارند انها را جمع اوری کنند.
با تشکر از همه ی دوستان و اشنایان و همرزمان شهید
رنجهای مادر
نگه داری کند نه ماه و نه روز تو را چون جان به بر بیچاره مادر
از این پهلو به این پهلو نگردد شب از بیم خطر بیچاره مادر
به وقت زادن تو مرگ خود را ببیند در نظر بیچاره مادر
اگر یک سرفه ی بی جا نمایی خورد خون جگر بیچاره مادر
برای اینکه شب راحت بخوابی نخوابد تا سحر بیچاره مادر
نبیند هیچ کس زحمت به دنیا ز مادر بیشتر بیچاره مادر
تمام حاصلش در زحمت این است که دارد یک پسر بیچاره مادر ایرج میرزا
این شعر را در کلاس اخلاق روز چهارشنبه 28/10/62 ساعت 2/12 در کلاس نوشتم. موضوع کلاس حقوق پدر و مادر
« بعد از آن دیگر هیچ وقت محتاج نشدم »
فرزند آیت الله شبیری زنجانی از زبان پدر بزرگوارشان نقل نمودند که:
در سفری که امام خمینی(ره) و پدرم برای زیارت به مشهد مقدس رفته بودند امام در صحن حرم امام رضا (علیه السلام) با سالک الی الله حاج حسنعلی نخودکی مواجه میشوند. امام امت (ره) که در آن زمان شاید در حدود سی الی چهل سال بیشتر نداشت وقت را غنیمت می شمارد و به ایشان میگوید با شما سخنی دارم.حاج حسنعلی نخودکی میگوید: من در حال انجام اعمال هستم، شما در بقعه حر عاملی (ره) بمانید من خودم پیش شما میآیم. بعد از مدتی حاج حسنعلی میآید و میگوید چه کار دارید؟
امام (ره) خطاب به ایشان رو به گنبد و بارگاه امام رضا (علیهالسلام) کرد و گفت: تو را به این امام رضا، اگر (علم) کیمیاداری به ما هم بده؟
حاج حسنعلی نخودکی انکار به داشتن علم (کیمیا) نکرد بلکه به امام (ره) فرمودند:اگر ما «کیمیا» به شما بدهیم و شما تمام کوه و در و دشت را طلا کردید آیا قول میدهید که به جا استفاده کنید و آن را حفظ کنید و در هر جایی به کار نبرید؟
امام خمینی (ره) که از همان ایام جوانی صداقت از وجودشان میبارید، سر به زیر انداختند و با تفکری به ایشان گفتند: نه نمیتوانم چنین قولی به شما بدهم.
حاج حسنعلی نخودکی که این را از امام (ره) شنید روبه ایشان کرد و فرمود: حالا که نمیتوانید «کیمیا» را حفظ کنید من بهتر از کیمیا را به شما یاد میدهم و آن این که:
- بعد از نمازهای واجب یک بار آیه الکرسی را تا «هو العلی العظیم» میخوانی.
- و بعد تسبیحات فاطمه زهرا سلام الله علیها را میگویی.
- و بعد سه بار سوره توحید «قل هو الله احد» را میخوانی.
- و بعد سه بار صلوات میگویی: اللهم صل علی محمد و آل محمد
- و بعد سه بار آیه مبارکه: وَمَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ وَمَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِکُلِّ شَیْءٍ قَدْرًا؛ (سوره طلاق آیه 2 و 3)
را میخوانی که این از کیمیا برایت بهتر است.
فرزند آیت الله شبیری زنجانی اضافه می نمایند که پدرم میفرمودند بعد از آن دیگر هیچ وقت محتاج نشدم.
حاج آقا مصطفی خمینی (فرزند ارشد امام راحل) نیز ذیل توضیح در باب این دیدار تاکید می نمایند
امام فرموده بوده که : رفیق ما [آیت الله شبیری] به صورت منقطع به این توصیه عمل کرد؛ ولی من از آن موقع تاکنون، آن را ادامه دادهام و هر چه دارم، از آن دارم.
اقتباس از پایگاه صالحات
بسم الله الرحمن الرحیم
به راستی بر این فاجعه اندیشیده ایم روزی را که در جلوه های دروغین دنیا غرق شویم
و شهیدان را فراموش کنیم
وای بر ان روز ما.................. وای بر ان روز ما..................
این شعر در تاریخ 30/10/62 شب شنبه ساعت 34/8 در پادگان شهید غیور اصلی از برادر محمد فطرس گرفته و نوشته شد.
علاقه شهید به تعمیر منزل وسائل
همسر شهید می گوید شهید علاقه ی زیادی به تعمیر وسائل منزل داشت به طوری که هر وقت از جبهه می امد هر وسیله ای که نیاز به تعمیر داشت ان را درست می کرد از جمله چرخ خیاطی. حتی یادم میاد لباس هایش که شکافته می شد خودش انها را می دوخت. یا لباس جدیدی که از جبهه به او میدادند و گشاد بود خودش ان را تنگ می کرد. بعد ها از او یاد گرفتم که لباسها راچگونه رفو کنم یا انها را تنگ کنم. یادش بخیر اتاقمان در طبقه ی بالا بود وزمستان خیلی سرد بود ان زمان شهر گاز کشی نبود و باید از بخاری نفتی یا برقی استفاده می کردیم چون نفت کم وجیره بندی بود مجبور بودیم برای گرم کردن اتاق فکر دیگری می کردیم. یک روز رفت بیرون وقتی برگشت دیدم مقداری سیم و ورقه فلزی و وسائلی که نمی دانستم چیست با خود دارد.بعد از چند روز یک بخاری برقی دستش بود گفتم این رو از کجا اوردی. گفت خودم ان را درست کردم د یگه اتاقمان سرد نخواهد بود. تا مدتها بعد از مفقود شدنش خانواده از ان استفاده می کردند و چون استاندارد نبود و دیگه کسی نبود انرا تعمیر کنه بی استفاده ماند.ودیگه ان را ندیدم.حتی وقتی به منزل اقوام می رفت اگر از او می خواستند که چرخ خیاطی ما را تعمیر کن ان را درست می کرد.








